المحقق السبزواري
717
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
گفت : خ بلى ، حاجت هست . خ خليفه گفت : خ امروز سوار شدم و به رحبه جسر رسيدم . به يادم آمد منجّمى كه در آنجا مىنشست در ايّام فتنهء امين و بعد از آن ، موصوف و مشهور بود به حذاقت ، و آوازهء او را شنيده بودم . چون در آن « 1 » ايّام فساد و فتنهء بسيارى بود ، ملجأ شد كه بر سر راه نشيند و منجّمى كند . چون امر ابراهيم بن « 2 » مهدى قوّت گرفت ، بر من اعتماد كرد و هر ماه جهت من پانصد دينار مقرّر مىداشت « 3 » و هيچكس را مقرّرى « 4 » بيش از من نبود ، چه لشكر او بعضى را نه درهم و بعضى را ده درهم بود ، به « 5 » جهت تنگى اموال « 6 » و خرابى بلاد ، و مردم مقاتله مىكردند از جهت تعصّب نه از جهت جايزه . من روزى بر مركب خود سوار شدم متنكّر ، آن منجّم را ديدم . نفس من مايل به جانب او شد كه از امر ابراهيم و امر خود بپرسم « 7 » كه آيا ما را امرى خواهد بود يا غلبه مأمون را خواهد بود ؟ به طرف او رفتم و غلام را گفتم : خ به او ده آنچه با تو است . خ دو درهم به او داد . به او گفتم : خ سؤالى مىكنم . نظر به طالع و ادلّه كن . خ كرد « 8 » ؛ آنگاه ، گفت : خ از تو سؤال مىكنم . به خدا كه تو هاشميى . خ به او گفتم : خ چه غرض « 9 » دارى از اين سؤال ؟ خ گفت : خ طالع اين تقاضا مىكند و اگر اين را راست نمىگويى ، من جهت تو نظر نمىكنم . خ گفتم : خ بلى ، هاشمىام . خ گفت : خ اين طالع اسعد طالعهاست در دنيا ، و از جهت تو خلافت « 10 » حاصل خواهد شد ، و فتح آفاق خواهى كرد ، و ممالك خواهى گرفت ، و لشكر تو عظيم خواهد شد ، و شهرها بنا خواهى كرد ، و چنين و چنان خواهى بود . خ و جميع آنچه مرا پيش آمد تا حال ، خبر داد . گفتم : خ اين سعادتهاست ، نحوستها نيز هست . خ گفت : خ نه ، و ليكن تو وقتى كه پادشاه شوى ، از وطن خود مفارقت خواهى كرد و سفرهاى تو بسيار خواهد بود . خ گفتم : خ بر من غير آن « 11 » خواهد بود ؟ خ گفت : خ بلى « 12 » ، هيچچيز بر تو نحستر از يك چيز نخواهد بود . خ گفتم : خ كدام است آن ؟ خ گفت : خ جماعتى كه مستولى باشند در ايام ملك تو ، گروهى باشند كه دنىّ الاصل سفله « 13 » باشند . پس ، آنها بر تو غالب باشند و
--> ( 1 ) . در چ كلمهء « آن » نيامده . ( 2 ) . مج « بن » را ندارد . ( 3 ) . همان : « داشت » . ( 4 ) . در همان « مقرّرى » ذكر نشده است . ( 5 ) . همان ندارد . ( 6 ) . همان : « احوال » . ( 7 ) . چ : « پرسم » . ( 8 ) . چ ندارد . ( 9 ) . همان : « عرض » . ( 10 ) . همان : « خلاف » . ( 11 ) . چ : « اين » . ( 12 ) . مج ندارد . ( 13 ) . چ ندارد .